ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

سریال اکیا چند قسمت است + سریال ترکی اکیا چند قسمت دارد + دانلود | دیوونه
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶
خانه » دانلود » سریال اکیا چند قسمت است + سریال ترکی اکیا چند قسمت دارد + دانلود

سریال اکیا چند قسمت است + سریال ترکی اکیا چند قسمت دارد + دانلود

قسمت اخر سریال اکیا
بیوگرافی اکیا
قسمت آخر سریال اکیا
بازیگران سریال اکیا
سریال اکیا چند قسمت است
خلاصه سریال اکیا
بازیگر نقش اکیا
فصل دوم سریال اکیا

 

سریال اکیا چند قسمت است + سریال ترکی اکیا چند قسمت دارد

%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%a7%da%a9%db%8c%d8%a7-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c-%d8%a7%da%a9%db%8c

سریال اکیا چند قسمت است

اکیا عنوان سریال ترکی محصول شبکه استار ترکیه در ۱۱۰ قسمت است این سریال بصورت دوبله فارسی از شبکه جم به فارسی دوبله شده است.ژانر فیلم اکیا عاشقانه است و درمورد پسر فقیری به اسم کمال است که عاشق نیهان دختر پولدار شده است.در این بخش از سایت جذاب ۹۸ بازیگران,خلاصه داستان و سریال اکیا چند قسمت است بررسی میشود.

داستان و سریال اکیا چند قسمت است

کمال پسری جوان است که در محله‌ای فقیرنشین زندگی می‌کند. پدر او (حسین) آرایشگر است و مادرش (فهیمه) دوست دارد که کمال با برادر بزرگترش به نام تارک و خواهر کوچکش به نام زینب به خوبی و خوشی کنارهم باشند.نیهان هم دختری است که در نقطه‌ای دیگر از شهر در خانواده‌ای پولدار زندگی می‌کند و برادر دوقلویی به نام اوزان دارد. نیهان، پدرش (اوندر) را خیلی دوست دارد و مادری خودخواه به نام ویلدان دارد.ویلدان می‌خواهد که نیهان با پسری به نام امیر ازدواج کند ولی نیهان او را دوست ندارد. کمال و نیهان اولین بار یکدیگر را در اتوبوس می‌بینند و نیهان که طراح است، صورت کمال را نقاشی می‌کند.

یک ماه بعد، روز تولد نیهان، کمال و دوستش (صالح) در یک مرکز خرید آن نقاشی را می‌بینند. نیهان هم برای تولدش مهمانی گرفته و دوستانش را دعوت کرده است.دوست صمیمی او (یاسمین) و همین‌طور امیر هم در آن مهمانی هستند. امیر در مهمانی با یک مرد که در حال رقصیدن با نیهان است دعوا می‌کند. نیهان هم عصبانی شده و از آنجا بیرون می‌رود و به سمت قایقش می‌رود.

با عصبانیت می‌خواهد قایق را راه بیاندازد که ناگهان پایش به طناب گیر می‌کند و داخل آب می‌افتد. در حال غرق شدن است که بلافاصله کمال او را نجات می‌دهد.از این لحظه رابطه آن دو شروع می‌شود. یک روز امیر نقشه‌ای می‌کشد تا به نظر برسد اوزان دختری را کشته است.

برای لو ندادن او به پلیس هم نیهان مجبور به ازدواج با او می‌شود. روز بعد که کمال از نیهان خواستگاری می‌کند، او “نه” می‌گوید، کمال هم تا مدتی افسرده می‌شود تا این که به زونگولداک منتقل می‌شود. چهار سال بعد در معدنی که کمال کار می‌کند حادثه‌ای رخ می‌دهد و کمال رئیسش (حقی) را نجات می‌دهد. به همین دلیل حقی او را برای دستیاری خود انتخاب می‌کند. یکسال بعد از آن اتفاق کمال پیش خانواده خود بر می‌گردد و برای نیهان با امیر رقابت می‌کند.

سریال اکیا چند قسمت است + سریال ترکی اکیا چند قسمت دارد

 

سریال اکیا داستان تمام قسمت های سریال اکیا و قسمت آخر

%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%a7%da%a9%db%8c%d8%a7-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c-%d8%a7%da%a9%db%8c

خلاصه داستان تمام قسمت های سریال اکیا و قسمت های آخر سریال اکیا

داستان سریال اکیا :

کمال پسری جوان است که در محله‌ای فقیرنشین زندگی می‌کند. پدر او (حسین) آرایشگر است و مادرش (فهیمه) دوست دارد که کمال با برادر بزرگترش به نام تارک و خواهر کوچکش به نام زینب به خوبی و خوشی کنارهم باشند. نیهان هم دختری است که در نقطه‌ای دیگر از شهر در خانواده‌ای پولدار زندگی می‌کند و برادر دوقلویی به نام اوزان دارد. نیهان، پدرش (اوندر) را خیلی دوست دارد و مادری خودخواه به نام ویلدان دارد. ویلدان می‌خواهد که نیهان با پسری به نام امیر ازدواج کند ولی نیهان او را دوست ندارد. کمال و نیهان اولین بار یکدیگر را در اتوبوس می‌بینند و نیهان که طراح است، صورت کمال را نقاشی می‌کند. یک ماه بعد، روز تولد نیهان، کمال و دوستش (صالح) در یک مرکز خریدa آن نقاشی را می‌بینند. نیهان هم برای تولدش مهمانی گرفته و دوستانش را دعوت کرده است. دوست صمیمی او (یاسمین) و همین‌طور امیر هم در آن مهمانی هستند. امیر در مهمانی با یک مرد که در حال رقصیدن با نیهان است دعوا می‌کند. نیهان هم عصبانی شده و از آنجا بیرون می‌رود و به سمت قایقش می‌رود. با عصبانیت می‌خواهد قایق را راه بیاندازد که ناگهان پایش به طناب گیر می‌کند و داخل آب می‌افتد. در حال غرق شدن است که بلافاصله کمال او را نجات می‌دهد. از این لحظه رابطه آن دو شروع می‌شود. یک روز امیر نقشه‌ای می‌کشد تا به نظر برسد اوزان دختری را کشته است. برای لو ندادن او به پلیس هم نیهان مجبور به ازدواج با او می‌شود. روز بعد که کمال از نیهان خواستگاری می‌کند، او “نه” می‌گوید، کمال هم تا مدتی افسرده می‌شود تا این که به زونگولداک منتقل می‌شود. چهار سال بعد در معدنی که کمال کار می‌کند حادثه‌ای رخ می‌دهد و کمال رئیسش (حقی) را نجات می‌دهد. به همین دلیل حقی او را برای دستیاری خود انتخاب می‌کند. یکسال بعد از آن اتفاق کمال پیش خانواده خود بر می‌گردد و برای نیهان با امیر رقابت می‌کند.

 

 

قسمت ۶۴ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

همه نشستن عامر:چیشده چرا ساکتید؟اکیا:بعضی موقع ها چاقو هم دهن ادمو باز نمیکنه! زینب:واقعا درسته منم دلم برای مامان بابام گرفته ویدان:باید زمانی که ازدواج میکردی فکر این چیزاشم میکردی زینب:البته حق دارن منو راهی نکنن یه دختر بیشتر ندارن که اوزان:حق با توئه باید عروسی میگرفتیم عامر:اگه میخوای لباس عروس بپوشی اوزان یدونه برات بگیره موقع شام هرشب بپوش😹(عامر هرچی هست تیکه هاش خیلی باحاله😂)اوزان:من عروسی میگیرم دیگ حرفی نباشه.
همه تو سالن هستن و دارن درباره ی ازدواج حرف میزنن زینب میره دستشویی و به خبر نگار ها خبر میده
کمال میره سراغ تیمور(شوهره کارن) و میگه:همه میدونیم تو کارن نکشتی کسی باید اینجا باشه تو نیستی تیمور:از جونت سیر شدی؟کمال:چرا باید بترسم؟تیمور:لطفا برو کمال:یه وکیل اوردم همه چیزو میگی از اینجا ازاد میشی تیمور:قاطیه این کارا نشو کمال:چرا؟!تیمور یاده اونموقع میفته که عامر بهش چیگفت عامر:حتما میگن من چقدر ضالمم که عاشقارو جدا کردم یه پیشنهاد دارم کارن رو بکشن تو زنده میمونی دارم بهت شانس میدم تو کارن رو نمیکشی اما به گردن میگیری و بعد یکسال درت میارم و تیمورهم قبول میکنه
کمال به زهیر میگ یه ادم تو زندان برام پیدا کن کارم با تیمور تموم نشده زهیر:تا تو این عشقو داری کاره ما تموم نمیشه…
عامر میره در خونه ی کمال و بهش میگه:به حیوانات هم علاقه داری!کمال:تو نداری؟عامر:اونقدر حیوون نیستم کمال:کاش یکم حیوون بودی اما همه قضاوتات اشتباهه دوست داری صیاد باشی اما برای رفتن به شکار از شکارها رد نمیشن…
وکیل زنگ میزنه و میگ تیمور رو بردن زندان تفنگ هم تو اشغالی پیدا شده کمال:درخواست ملاقاته منو به رئیس زندان بده.کمال با زهیر میرن محلی که کارن کشته شده و جای گلوله رو میبیننو کمال میگه:این باعث میشه حرف های تیمور قبول نشه اینجا جای دو تا تیره و بعد به کمال زنگ میزنن:تیمور خواسته باهام حرف بزنه ادمت کارشو خوب انجام داده…

 

 

قسمت ۶۵ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا میره بیرون عامر:کجا میری؟اکیا:جهنم عامر زنگ میزنه به یکی از ادماش و میگه تعقیبش کنید.
کمال میره دیدن تیمور و بهش میگه تو از چی میترسی میدونم از کی داری دفاع میکنی ادم ما اومد پیشت اما تو نمیدونستی و فکر کردی ادمه عامره و ترسیدی نترس همه چی رو حل میکنم فقط باید یه چیزی رو بهم بگی وقتی کارن به عامر گفت ما اومدیم پیشتون تو کجا بودی؟تیمو:یه جای بزرگ توهانگار دیبی.کمال:کی پیشتون بود؟ادمی به اسم طوفان اره؟تیمور:نه کمال به یه زندونی که پیشه تیمور بود گفت:تیمور امانته دسته تو.

اکیا میره پیشه الیف دختری که دستمال میفروشه و باهم درد ودل میکنن😊
اکیا و کمال هم دوباره هم دیگرو میبینن😂اکیا:چرا اینجا قرار گذاشتیم؟نکنه برام سوپرایز داری؟کمال جدی نگاهش میکنه اکیا:باشه جدی میشم بگوچیه؟کمال:اینجا اینده ماست واقعیتی که تو نمیخوای قبول کنی میخوای یه همچین زندگی داشته باشیم؟یه جای تاریک و خالی مثه فراری ها☹️اکیا:شاید یه نوری ته تونل باشه…کمال:یه نور؟و انگشتری که برای اکیا گرفته بود رو نشون میده و میگه:با این انگشتری که من ندادم بهت هرروز من پنج سال تو زیره زمین بودم اما تا اومدم بیرون در گیرت شدم تا این انگشتره عامرو تودستت ببینم؟هرروز قبلمو بیل زدم تو از زیرش در اومدی بعد فهمیدم اگ تو باشی اینجا ازشمنده این انگشتر کوچیک پایان اسارت ماست و ….(حوصله ندارم کامل بنویسم😂😐)
اکیا:ساکت شو کمال!ساکت شو…اره من نمیخوام واقع بین باشم حقایق رو نمیخوام بدونم اگ دروغه بذار تو قبلم باشه ساکت شو😭بگو من همیشه باهاتم هیچوقت ولت نمیکنم …

 

قسمت ۶۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال میره خونش،ولی متوجه میشه یک نفر داره تعقیبش میکنه(طوفان)
اکیا به کمال زنگ میزنه،اکیا به کمال میگه میخواستم بدونم که شب میای؟و کمال میگه نمیام،اکیا:خوب کاری میکنی،اینطوری بیشتر توجه عامر رو جلب نمیکنیم/کمال:بخاطر ترس از عامر نیست،بخاطر اینکه بابام نیست،درست نیست که من باشم.
اوزان میره آرایشگاه پدر زینب،میگه ما کار بدی نکردیم که،ما فقط همدیگرو دوست داشتیم و باهم ازدواج کردیم،ببینید امروز روز عروسیمونه،اگه نیایید برای زینب این عروسی همیشه کم میمونه،تا اخر عمر وقتی یادش بیاد دلش میسوزه،اگر میخوایید برای اینکه عقل دخترتون رو دزدیدم تا ابد با من دشمن بمونید توی عروسی امشب بیایید و به ما افتخار بدید.
زینب در حال آماده شدن برای شب عروسیش بود که عامر وارد اتاق میشه،و میگه اومده بودم هدیه عروسی تونو بدم،از شوهر خواهر داماد و یه درس زندگی قدیمی/زینب:برو بیرون/عامر:رابطه ی ما بخاطر تو منحرف شده متوجه هستی؟/زینب:از تو متنفرم/عامر:بخاطر عشقه ناراحت نشو.
اکیا وارد اتاق میشه،تو اینجا چکار داری؟/عامر:هدیه مون رو دادم دارم میرم.
اکیا به زینب میگه:داخل چه بازیی هستی زینب؟اوزان رو دوست داری؟/زینب:امیدوارم متوجه باشی که با این حرف هات چقدر منو تحقیر میکنی،توهم مثل مامانت منو زیر شک میزاری،هر بار اشاره میکنی که از داداشت استفاده کردم،من اوزان رو دوست دارم،نه مجبورم تورو قانع کنم نه خانوادت رو.مجبور نیستی منو باور کنی،اما نمیتونی به من توهین هم کنی اکیا،اگه دیگه اینو قبول کنی خوب میشه،من زن برادرت هستم،من بخاطر اوزان خانوادم رو مقابلم قرار دادم،زندگیم رو زیرو رو کردم،حتی تو قشنگترین روزم هم هیچ کسی از خانوادم کنارم نخواهد بود،اما بسه دیگه،بیشتر از این تاوان نمیدم من.
برای ویدا یه نامه میاد،و گوشیش هم زنگ میخوره،و میگه لیلا وکالتش رو پس گرفته ،اینو میدونستم ذاتا منتظر بودیم،فکر میکنه وقتی برگرده شرکت خونه رو هم پس میگیره،اما نمیدونه که هر چیزی که متعلق به اونه رو تک تک از دستش میگیرم.
زینب زنگ میزنه خونشون،فهیمه میخواد جواب بده،ولی حسین اجازه نمیده،و فهیمه گریه میکنه،حسین بهش میگه،گریه نکن،کسی که به مامان،باباش فکر میکرد از اول همچین کاری نمیکرد.و از فهیمه میپرسه امروز اصلا با کمال حرف زدی؟و فهیمه میگه نه،زنگ نزد،وبه کمال زنگ میزنه./حسین:کمال پسرم،امشب ماموریت داری،جات پیش خواهرته،بی کس نزارش.کمال اماده میشه که بره،یهو آسو در میزنه و میگه منم میام،زینب منو هم دعوت کرده،و باهم به عروسی میرن.یهو اکیا متوجه ی کمال و آسو میشه

و از اینکه این دو نفر روباهم میبینه،ناراحت میشه.
آسو میره به عامر میگه،اصلا دیگه از ذهنت رد نکن که در مقابل کمال از زینب استفاده کنی/عامر:این تن تهدید کننده اصلا به دهن زن زیبایی مثل شما نمیاد ،ما دوتا آدم هستیم که با شما نقاط مشترک داریم،برای انسان هایی که عاشقشون هستیم به همدیگه نیاز داریم،اینو فراموش نکنید.
کمال از دور متوجه ی طوفان میشه و میره سمتش،بهش میگه از من فرار میکنی؟تو کی هستی؟آدم عامر نیستی،یه عروسک هستی که پیش عامر جا داده شدی/طوفان:واقعا نمیفهمم که از چی حرف میزنید/کمال:عامر میدونه عشق موتور داری؟ملاقات هایی که شب از خونه باغ میکنی،عکس ها و صداهایی که مخفیانه میفرستی رو،دیشب یه آدمی وارد خونه ت شد ،بعد اونو تعقیب کردی،دیدی که با من ملاقات کرد،چرا اینو به عامر نمیگی؟/طوفان:از کجا درمیارید که نگفتم؟/کمال:چون باج گیر تویی،نمیخوای بگی که من دنبالت هستم و آب رو متشنج کنی،نمیخوای توجه عامر رو جلب کنی/طوفان:شیفته ی قوه ی تخیلتون شدم/کمال:یالا بریم همه چیزو به عامر بگیم،اگه تو گفته باشی چیزی برای ترسیدن نیست،یعنی من اشتباه کردم،اما اگه نگفته باشی… یهو طوفان بهش میگه چی میخوای تو؟کارن رو کی کشت؟اینو به من میگی/طوفان:قسم میخورم خبر ندارم/کمال:تا وقتی این عروسی تموم بشه بهت فرصت میدم به من بگی.
عامر از دور متوجه ی کمال و طوفان میشه میره سمتشون،و میگه چیزی شده و کمال میگه نه صحبت میکردیم و میره/عامر:دردش چی بود؟/طوفان:به خیال خودش میخواست زیر زبون منوبکشه،پرسید شبی که کارن کشته شد شما کجا بودید.
اکیا میره سمت کمال بهش میگه،چی شد تو که نمیوندی؟فقط برای دیوونه کردن من آوردی آسو رو مگه نه؟/کمال:زینب دعوت کرده،اومد خونه ما،بخاطر همین باهم اومدیم،تو یه ذره خونسردیتو حفظ کن توجه عامر رو جلب نکنیم.اکیا:من نمیتونم تحمل کنم من خیلی عاشق تو هستم.
اکیا میگه یه آهنگ بذارن و میره به آسو میگه واسه نشستن اومدی آسو؟و آسو رو با زور میبره وسط،دخترا همه میان،و ویدا هم حسالی عصبانی شده از دست اکیا،و اکیا چند بار پای آسو رو از دستی لگد میکنه و آسو آخر میگه بسه دیگه،و اکیا:آآآ😁بازم پات رو لگد کردم،ببین پس منم زیاد بلد نیستم.
ویدا به زینب میگه،عروسی رو هم شبیه خودت کردی،حرکت های سبک/زینب:ببخشید اما رقص داماد رو آبجی اکیا گفت بزنن،و کمال متوجه میشه میاد سمتشون،و ویدا میگه کاش به شما هم درس معاشرت میدادم،و کمال برای لج ویدا میره وسط رقص محلی ترکیه میرقصه.
موقع رفتن طوفان به کمال یه آدرس میده میگه آدرس قاتل هست،کمال هم میره به اون آدرس،خونه ی بانو هست،و تانر در رو باز میکنه…پایان

 

 

قسمت ۶۷ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


کمال در میزنه و تانر میره درو باز میکنه،و کمال با تعجب تانر رو نگاه میکنه.و تانر بهش میگه تو اینجا چیکار داری؟به بابام چیزی شده؟/کمال:نه چیزی نشده،امشب عروسی زینب بود/تانر:آره خبر دارم،برای گفتن این که نیومدی؟بانو میاد جلو در و میگه کی اومده؟و کمال رو تعارف میکنه که بیاد داخل/کمال:تو اینجا زندگی میکنی داداش؟/تانر:ایرادی داره؟/کمال:طوفان از این خبر داره؟/تانر:خبر داره یا نداره،تو برای چی اومدی اینجا،اینو به من بگو/کمال:هفته پیش سمت ریوا رفتی؟/تانر(یهو از سوال کمال جا میخوره)چه میدونم بابا،مگه لیست جاهایی که میرم رو میگیرم؟/کمال:رفتی یا نرفتی داداش؟/تانر:نه نرفتم،چرا میپرسی؟/کمال:تو به دردسر افتادی/تانر:دردسر؟چه دردسری پسر؟دور از شما سرحالم خداروشکر/کمال:یعنی عامر تورو مجبور نمیکنه به زور کاری کنی؟/تانر:بزار برو پی کارت آخرشبی..تو مغزت معیوبه؟کی میخواد منو به زور مجبور کنه؟یالا برو./کمال:داداش!هفته پیش شب دوشنبه،حدود ساعت ۶_۷کجا بودی؟/بانو:با من بود،قرار بود بریم سینما سانسساعت ۷شب،وقتی میگرنم گرفت از راه برگشتیم،بخاطر اون یادمه،بلیط رو هم اگه دور ننداخته باشم باید توی کیفم باشه/تانر:میخوای پیدا کنه بیاره برات/کمال:لازم نیست/تانر:نمیدونم به چه دلیلی این وقت شب برای بازجویی من اومدی،الان حرف منم باور نمیکنی تو،با دلیلش ثابت کنیم که من کجا بودم،راحت میشی؟/کمال:بگذریم،مزاحمتون شدم،شب بخیر.
تانر به بانو میگه،چرا از من دفاع کردی؟چرا در حالیکه پیشت نبودم گفتی با من بوده؟/بانو:چون ممکنه توی دردسر باشی،یا نخواستم برادرت بازم فاکتور بعضی چیزهارو به پای تو بنویسه.چرا اون سوال هارواز تو پرسید؟دلیلش رو میدونی؟/تانر:این کماله،معلوم نمیشه کی به چی فکر میکنه.
تانر میره تو اتاق،زنگ میزنه به طوفان/تانر:تو فکر کردی داری چیکار میکنی ها؟/طوفان:کمال اومده پیش تو؟/تانر:پس دلیل ملاقاتش رو هم میدونی/طوفان:اول تو بگو ببینم در مورد چی حرف زدید؟/تانر:اومده بود زیر زبونم رو بکشه،پرسید من شب جنایت کجا بودم،مهمتر اینکه کمال چرا اینهارو از من میپرسه،البته اگه یکی من رو به اون اشاره نکرده باشه/طوفان:لازم نیست تیکه بندازی،کمال رو من فرستادم پیش تو/تانر:تو چطور همچین کاری میکنی؟تو چطور برادرم رو میفرستی جلوی در من؟دیوونه ای تو؟/طوفان:اول یه خرده آروم شو ببینم تورو عمدا توی آتیش نمیندازم،کمال افتاده دنبال یه کاری که توقعش رو داشتیم همه جا دنبال قاتل میگرده،باید اونو یه جوری از این جریان دور میکردیم،مانع این شدم که همه رو خبر کنه

تنها کسی که جنایت رو بهش نسبت نمیده تویی تانر/تانر:اینقدر مطمئنی یعنی؟/طوفان:نمیتونه ثابت کنه،مدرکی پشت سرت نیست/تانر:اگه ثابت کنه چی؟
کمال به زهیر زنگ میزنه،و میگه این طوفان داره یه غلطی میکنه،توی این کار،یه چیز عجیبی هست،تانر نمیتونه قاتل باشه/زهیر:برادرت رو تو بهتر از من میشناسی/کمال:این به خوب شناختن و اینها ربطی نداره،تانر آدمی نیست که مرتکب جنایت بشه/زهیر:اگه تو اینطور میگی،همینطوره رئیس./کمال:یعنی میگی ممکنه؟/زهیر:والا ذهن من همیشه برای کارهای تاریک کار میکنه اوستا،بیماری شغلیه.
عامر به زینب میگه:به لطفت با ریشه آشنا شدیم زینب جان،ماهم عروسی سالنی دیدیم،فقط ساز و دهلمون کم بود./زینب:منم در اصل کمبود لیموناد و کیک رو حس کردم،بازم عروسی فوق العاده ای بود،مامان جون،باباجون،برای امشب ممنونم،به لطفتون یه عروسی قشنگی که هیچ وقت توی زندگیم فراموش نمیکنم داشتم/حیدر:مهم خوشحال شماست/اوزان:تا وقتی شما به ما کمک کنید پشتمون به زمین نمیرسه.
اکیا خیلی مشروب خورده و میخواد بره اتاقش و عامر بغلش میکنه که نیافته،و میگه هروقت یه عروس و داماد میبینم ماه عسلمون یادم میاد،یادم میاد که هیچ جوری نتونستیم عروس و داماد بشیم;حالا که مستی شاید تسلیم من بشی/اکیا:کثیف نشو منو بزار پایین،از من دور بمون(یهو زینب و اوزان این دو رو میبینن)میخوام بخوابم نمیتونی بیای تو.و عامر برای اینکه پیش زینب ضایع نشه میره تو اتاق اکیا.و زینب از اوزان میپرسه توی یه اتاق نمیمونن؟ و اوزان میگه نه./زینب:چطوری یعنی؟/اوزان:عروس و داماد بازی میکنن.
زینب به اوزان میگه حالا که همه چیز قلابیه و یه بازیه چرا ابجی اکیا هنوز این بازی رو ادامه میده؟من نفهمیدم والا.ولی اوزان حرف و عوض میکنه.
اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه منو نجات بده/کمال:اکیا،تو کجایی؟خوبی؟چیزی شده اکیا؟/اکیا:توی زندانم،اسیرم،منو از اینجا در بیار کمال توروخدا/کمال:عامر کاری کرده؟/اکیا:منو از تو جدا کرد،عمرم رو دزدید،سال هایی که با تو میگذروندم رو غصب کرد/کمال:خیلی خوردی اکیا،یالا سریع یه دوش بگیر،بعد هم قشنگ بخواب/اکیا:من دوشم رو گرفتم،نگران نباش،از عشقت خیس و آب کشیده شدم/ کمال:بعد حرف بزنیم؟/اکیا:نمیشه،به من گفته بودی ها،که دیگه نمیخوام برم زیر زمین،بدون تو روی زمین،زیر زمینه برای من،تاریکی که تو میگی برای من آفتابه/کمال:بازمیریم اول خط؟/اکیا:نه،سرپوش میزارم،هر روزی که میگذره تورو بیشتر دوست دارم کمال،روی عشقم یواشکی آسمان خراش زدم خبر نداری،اگه از روی دوست داشتن دنیا رو سرم خراب شه،بعد برای نجات دادن دیر میرسی،یهو میبینی مردم رفتم

حتی روی سنگ قبرم هم مینویسید چشماش باز موندو رفت/کمال:حالا که شروع به مسخره بازی کردی پس حالت جا اومده/اکیا:خب اگه این شوخی واقعیت بشه چی؟😔فردا پس فردا بدون اینکه به تو برسم بمیرم و برم چی؟دلت نمیسوزه که اکیات با حسرت تو رفت؟/کمال:بسه اکیا،حتی شوخیش هم بده،یالا ادامه نده دیگه یالا،خواهش میکنم،تو بخواب/اکیا:منو از سرت باز نکن لطفا،تازه مهمتر از من چه کاری میتونی داشته باشی؟/کمال:بعد حرف بزنیم/اکیا:باشه،لازم نیست حرف بزنیم،من جوابم روگرفتم.
تانر از بانو میپرسه طوفان چطور آدمیه،قابل اعتماده؟بانو:یعنی تا امروز اشتباهی ازش ندیدم/تانر:رازت رو بهش میگی یعنی؟/بانو:طوفان آتویی ازت گرفته؟/تانر:نه همچین چیزی نیست،این توطئه ای داره میگرده اما هنوز نتونستم حلش کنم.
کمال میره خونه ی طوفان و بهش میگه تو داری چیکار میکنی؟یهو عامر از کنار در میگه در اصل تو داری چیکار میکنی؟دنبال چه بازیی هستی؟/کمال:باید حدس میزدم که دو طرفه بازی کنی/عامر:تو چه توقعی داشتی؟یه دستی بزنی،دو دستی بگیری؟/کمال:کارن روتو دادی کشتن؟/عامر:اینقدر از اینکه من دادم کارن رو بکشن مطمئن هستی که،فکر میکنی میتونی با آدم من با من بازی کنی؟اما کمال جان،من کوچکترین ارتباطی با این کار ندارم،نمیدونم قاتل کیه/کمال:صدات انقدرنامفهومه به گوش میادکه،یه خورده دیگه فریاد بزن،دادبزن/عامر:پس یه بارم اینطوری بگم،شاید گوش هات باز بشه،اگه بیشتر از این،این کارو زیرو رو کنی و فضولی کنی،دیدی که کی به مرگ کارن مربوط میشه/کمال:میخوای جنایت رو بندازی رو گردن تانر؟(یقه ی عامر رومیچسبه و طوفان پشت سر کمال اسلحه میذاره)عامر:ببین هنوز میگی جنایت،میگم ارتباطی ندارم بهم فشار میاری/کمال:طوفان،اون اسلحه رو بیار پایین،شما بدون نقشه کشیدن حتی نمیتونید از پشت منو بزنید.و کمال به عامر میگه نمیتونی به تانر ضرر بزنی و عامر میگه من نه،تو میتونی.خدایی نکرده اگه اشتباهی کنی عدالت رو درگیر کنی و منو توی مخمصه بنذازی منم مجبورم یه راهی پیدا کنم،توی یه ثانیه،تانر رو بخاطر قتل کارن میندازم زندان،این کارو میکنم.تو خدا نیستی،قدرتت برای عوض کردن اتفاقات کافی نیست،اما من شیطانم،آدم هارو از راه به در میکنم،تانر هم یکی از قربانی هامه./کمال:تمام راز ها رو که آدم های زندگیت رو اسیر تو کرده،تک تک بیرون میریزم،تورو با دود این آتشی که روشن کردی خفه میکنم،پایان تو من میشم عامر کوزجواغلو.

فردا صبح کمال به تانر زنگ میزنه به میگه باید باهم صحبت کنیم/تانر:ببین،فکر نکن چون دیشب حرف زدیم اتفاقات رو فراموش کردم،یکی زینب یکی هم تو،هر دوتون هم نیستید برای من/کمال:گوشهات رو باز کن و خوب به من گوش کن،ببین دیگه بهت هشدار نمیدم،تحت هیچ شرایطی به این یارو عامر اعتماد نکن،مراقب قدم هایی که برمیداری باش،برای تو توطئه میسازه/تانر:بس کن دیگه،تموم کن،من از گوش کردن خسته شدم،تو از روضه خوندن خسته نشدی؟/کمال:تورو انقدر با پول و ثروت…/تانر:اره اره،بخاطر همونیه که میگی،از من دور باش پسر،در مقابلت تانرشاگرد ارایشگر نیست،نصیحت هات رو برای خودت نگهدار از این به بعد.
کمال میره پیش لیلا،و میبینه که اکیا اونجاست،و اکیا میگه من باید برم،البته این خواسته ی کماله،که نباید باهم یه جا باشیم که توجه ی عامر رو جلب نکنیم و میره،و لیلا از کمال میپرسه یعنی چی،و کمال میگه تا این ازدواج تموم نشه و جواب،سوالا پیدا بشه بایداز هم فاصله بگیریم.
بعد ویدا با یه خانمی میاد تو حیاط لیلا،و لیلا میگه حق نداری سرت روهمینطوری بندازی بیای،وویدا به اون خانم میگه میخوام طراحی خونه رو عوض کنی،طوری که از صاحب قبلیش اثری نمونه.لیلا میگه این خونه غنیمت جنگی نیست،یادگار پدرو مادرمونه،نکن این کارو،پس میگیرم خونه رو ازت.و ویدا هم میگه نه بابا تو خوابت،حالا که اینطور شد نظرم عوض شد همین امروز خونه رو خالی میکنی والا با پلیس میام،و میرن،و لیلا گریه ش میگیره،کمال میپرسه میخوای خونه رو خالی کنی؟و لیلا میگه نمیخوام با زور پلیس برم بیرون،آره،کمال میگه پس تا زمانی که خونه رو پس بگیرم،میای خونه ی من،یهوآسو زنگ میزنه که یه کار ضروری دارم بیا پیشم،وکمال به لیلا میگه تو وسایلت روجمع کن من میام دنبالت…پایان،کپی ممنوع

 

قسمت ۶۸ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


زینب بدون اجازه وارد اتاق عامر میشه و سرک میکشه،قاب عکس عامرو میگیره و نگاه میکنه و یاد حرفای عامر میافته( که بهش میگه،خیلی دلت برای من تنگ نشه،نمیتونم حسرتت رو خاموش کنم،به اندازه ای که برای بار دوم وارد رختخوابم بشی خوش شانس نیستی)و به خودش میگه به خودت بیا زینب،به کسی که دردش رو فراموش کنه،هیچ کسی نمیتونه کمک کنه.وزینب قاب عکس رو اشتباهی تو طبقه ی پایینی میذاره و از اتاق بیرون میره.
عامر میاد خونه و میپرسه اکیا خونه ست و افسانه میگه نه،صبح گفت کارگاه میره،اقا اوزان سالن ورزشه ،و ویدا خانم ،حیدر اقا خونه نیستن،عروس خانم هم اخرین بار تو باغچه دیدم،اما الان تو اتاقشه.عامر میره تو اتاقش،هرچی هم به اکیا زنگ میزنه،اکیا جواب نمیده،و ۳نفر در حال تعقیب اکیا هستن.عامر متوجه ی جابه جا شدن قاب عکسش میشه،و میگه موش کوچولو(زینب😄)میره اتاق زینب و بهش میگه فکر کردی داری چیکار میکنی؟/زینب:آآ،تو چیکار میکنی اصلا؟توی این خونه بدون در زدن میپرن تو اتاق ها؟/عامر:تو قانون پریدن تو اتاق های این خونه رو بهتر میدونی،توی اتاق کارم چیکار میکردی؟/زینب:من هنوز حتی نمیدونم که اتاق تو کجاست/عامر:سوراخی هست که تو توی این خونه پیدا نکنی یعنی؟/زینب:لطفا از اتاقم میرید بیرون اقا عامر؟/عامر:قصر بلوغ شاهزاده اوزان اتاق تو شده الان؟/زینب:جز این چی میخواست باشه؟من زن اون هستم/عامر:این خونه،بعلاوه اینجا سانت به سانت برای منه/زینب:اما اومدم و بیرون نمیرم اگه متوجه باشی،میخوای چیکار کنی؟//عامر:تو داری زیادی میشی اما/زینب:اگه جای تو بودم به عکس هایی که توی دستم بود انقدر اعتماد نمیکردم،دیگه مطمئنم از دست دادن اکیا رو به چشم بگیری/عامر:مطمئنی که میخوای با من دوئل بازی کنی/زینب:تاوقتی من توی این خونه باشم اسلحه روی سر توست،یه خورده فکر کن،اگه به اکیا همه چیز رو بگم،فکر کردی وقتی رابطه ما دوتا رو بفهمه،اکیا یه دقیقه هم اینجا میمونه؟/عامر:پس منم با کشیدن اون مغز کوچیک تو،به زمین دوباره آتش رو به پا میکنم/زینب:اون موقع بمیرم هم غصه نمیخورم،کافیه که ببینم ازدواج بالنی تو بترکه/عامر:خوش خیالی زینب،فکر کردی دو روزه رازهای خونه رو پیدا کردی هنوز خیلی احمقی.
کمال میره پیش آسو،و میگه چیزی شده؟/آسو گریه میکنه و کمال رو بغل میکنه میگه من حالم خیلی بده،همون لحظه اکیا به کمال زنگ میزنه ولی کمال جواب نمیده،منو نترسون آسو،چی شده؟/آسو:عموم داره میمیره،به هیچ درمانی جواب نمیده./کمال:اقا حقی چرا این همه وقت به من نگفتید؟/آسو:عموم نخواست بهتون بگم،منم نمیدونستم اتفاقی فهمیدم

کمال:دست کشیدن نداریم بخاطر ما به جنگیدن ادامه میدید،میریم یه بیمارستان دیگه،با دکترهای دیگه به درمان ادامه میدیم،اگه لازم باشه میریم خارج/حقی:حالا ول کن این هارو،کمال مطمئن باش من هر راهی رو امتحان کردم،خودم رو برای این پایان اماده کردم،من باید در مورد چیزی مهم تر از زندگیم باهات صحبت کنم،و از آسو میخواد که تنهاشون بذاره.خیلی دلم میخواد ببینم که با آسو خوشبخت هستیدو من میخوام برادر زاده ام رو به تو،و شرکت رو به هردوتون بسپارم.و کمال میگه اینو از من نخواهید،نمیتونم اقا حقی/حقی:کدوم رو برادر زاده ام یا مدیریت کردن شرکتم؟/کمال:نمیتونم نه آسو رو نه شمارو بیخود امیدوار کنم،این برازنده ی من نیست،اگر با آسو ازدواج کنم،اونو ناامید میکنم،چون من کسی دیگه رو دوست دارم/حقی:میدونم اکیا کوزجواغلو رو دوست داری،بگیم تجربه،سن،از یه طرف هم برای ندیدن باید کور بود،اما وقت این نرسیده که این ماجرای جوونی رو توی تاریخ دفن کنی کمال؟/کمال:ماجرا نیست اقا حقی/حقی:امروز دیگه اکیا متعلق به تو نیست،هیچ وقت هم نخواهد بود/کمال:حتی اگر اینطور هم باشه،وقتی توی قلب من کسی دیگه ای هست،من نمیتونم به آسو امید بدم،کمال از اتاق میاد بیرون و میبینه آسو از پشت در به حرفاشون گوش داده و گریه میکنه.
اکیا واسه کمال پیغام میذاره:فکر کردی با جواب ندادن تلفنم میتونی از من خلاص بشی؟فقط اگه بدونم منو دوست نداری یقه تورو ول میکنم کمال،با اینطوری دور و بی تفاوت رفتار کردن،فقط اعصاب منو خرد میکنی خبر داشته باش(یهو میبینه ۲نفر وارد کارگاهش میشن)اینها کی هستن؟کمال الان دو نفر اومدن توی کارگاهم،خیلی از تیپشون خوشم نیومد،و سریع میره درو از داخل قفل میکنه،نزدیک نشید،به پلیس زنگ میزنم،نیاید/مرد غریبه:باز کن اینو،به تو آسیب نمیزنیم،و اکیا سریع تیپ اونارو به کمال میگه،یکیشون قد کوتاهه توی گردنش یه شال بنفش هست،یکی شون بور و قد بلنده روی صورتش جای چاقو هست،و با زور وارد میشن اکیا رو بیهوش میکنن میبرن،گوشی اکیا هم میافته توی کارگاه.
عامر میره کارگاه اکیا میبینه اکیا نیست،و زنگ میزنه به یاسمین میگه اکیا کجاست،یاسمین هم میگه قرار بود توی آتلیه همدیگرو ببینیم/عامر:توی آتلیه نیست.و همدیگرو جلودر میبینن و عامر به یاسمین میگه این آتلیه شما چطوری ورشکست نمیشه اینطور که از هم بی خبرید/یاسمین:خفه میکنی عامر ها/عامر:اما با عشقم/یاسمین:این دختر حق نداره دو ساعت تلفنش رو جواب نده؟/عامر:نداره،اگه انقدر زیاد بشه نداره،مخصوصا توی یه همچین محیط نا امنی،اصلا حق نداره که منو نگران کنه،قلب های عاشق هم گناه دارن/یاسمین:رفته جایی حتما،میاد

عامر:اگه نیاد کجاست؟/یاسمین:اونو نمیدونم عامر ،اما اگه برگرده مال توست،برنگرده هم میدونی دیگه/عامر:یا برای منه یا هیچ کسی یاسمین،نتونستید اینو بفهمید.
کمال میره دنبال لیلا که ببرتش خونه ش،میبینه عامر جلوی در خونشه/عامر به لیلا میگه:به فقیر خونتون خوش اومدید/کمال:شما توی این کار مهمون حبیب خداست یه خورده اغراق کردید/عامر:خاله جون بدون اینکه به ما سر بزنید اومدید؟اونم مهمون موندگار،صاحب خونه خشن از آب در اومده پس/لیلا:یعنی اگه خونه ام رو شما نمیگرفتید منو پشت در نمیذاشتید،تف.
عامر یهو یاد حرف اکیا میافته که میگه اگه با زینب تموم نکنی میذارم میرم،و یادحرف صبح زینب که تهدیش کرد،کمال میره خونه میبینه که یه پیغام داره از طرف اکیا و بازش میکنه از ماجرا با خبر میشه،و سریع به زهیر زنگ میزنه که اکیا رو دزدیدن…پایان

 

قسمت ۶۹ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

ویدان میگه عادت کردیم به نبودنهای یهویی اکیا .عامر:من عادت نمی کنم به افسانه میگه به بیمارستانو کلانتریها زنگ بزن اکیا گمشده ..کمال تو ماشین یاده قدیم با اکیا میوفته و با خودش میگه چرا جواب تلفنش رو ندادم چرا چرا؟ و یاده حرفهای اونشبی میوفته که اکیا بهش گفت با حسرت تو بمیرم و دیر میشه برای نجات من ..و گریه میکنه تو خونه همه نگران بودن که به عامر زنگ میزنن…عامر:الو ..تارک:عامرکوزجو اوغلو ..عامر:خودمم تو کی هستی؟تیمورسرنوشت زنت جون زنت دست منه فکر میکنی من کی هستم؟ یکم فکر کن تو روزای گذشته به زن کسی آسیب نزدی؟ عامر:تیمور چی میخوای؟ تارک:جون زنتو و تارک به عامر میگه منو از زندان باید دربیاری فردا قراره منتقل بشم یه زندان دیگه فردا باید منو فراری بدی و تلفن رو میده به هم سلولیش میگه کار تموم بشه همه ثروتم مال توئه .افسانه هم به زینب میگه اکیا فقط زن امیر نیست ارزشمندترین چیزشه. کمال به صالح و زهیر میگه تنها چیزی که دستمون داریم به آدم با شاله یکی هم جای چاقو تو صورتش زهیر: این شالو گفت چجوریه ..کمال:سفید و آبی… زهیر:این بارو اهل اوردوئه اردو اسپرت ..ابی و سفید ..صالح و کمال یاده یه پیرمرد میوفتن که همه فوتبال دوستا رو میشناسه و میرن سراغ اون …عامر طوفان و تانر رو یکی از آدماش رو جمع میکنه و برنامه دزدیدن تارک رو هماهنگ میکنه و میگه تیمور رو میدیم و زنمو پس میگیریم ..کمال و زهیر و صالح پیشه اون پیرمردی هستن که همه فوتبالی ها رو میشناسه و اون میگه بچه ها دنبالشن و منتظر باشید .کمال بیرون میره و زهیر هم میره دنبالش زهیر به کمال میگه داداش پیداش میکنیم اینقدر ناراحت نباش…کمال:اگه چیزیش بشه چی؟ نمیدونید هیچی نمیدونید.نمیدونی اگه بلایی سرش بیاد من چی بسرم میاد؟ من اولین بار که دیدمش برای زنده بودنم شکر کردم بعد از دستام افتاد و گم شد رفت نفهمیدم چجوری زنده موندم نه نونی که میخوردم مزشو میفهمیدم و نه آبی که میخوردم برکتی توش بود اون وقتی میخنده جیگرم میسوزه از زیباییش دوباره با اون زنده شدم دوباره اون عشق اومد تو قلبم نشست و اونروز فهمیدم که اکیا تو قلب منه همیشه با منه گفتم این دختر سرنوشت منه اگه این سرنوشت و زندگی میکنید زندگی و سرنوشت من اکیاست .. پیرمرده اون ادمو پیدا میکنه و میگه اون آدمه اسکندره و اسمش صادقه..کمال:اسکندر کجاست؟ پیرمرده:اون زندانه مال تپه هستش …کمال به زهیر میگه اسکندر با تانر و نجمی دوست تو توی یه جاست ..زهیر این ساعت که نمیشه بهشون دسترسی داشته باشیم ..کمال:با برنامه رادیو که با محکوما حرف میزنن همین الان زنگ بزن و یه پیامی بده که بفهم

حیدرمیره پیش لیلا و میگه آهت رو از زندگی ما بردار لیلا من هر روز خدا دارم تاوان یه گناه و یه خجالت رو با تحقیر پس میدم لیلا اکیا نیست ..لیلا:میدونم میدونمم چیزیش نمیشه ..حیدر:هر اتفاق نحسی که برام میوفته چشمای تورو میبینم ..لیلا :اااه حیدر…حیدر:اسممو صدا کردی؟ وقتی دیدمت نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اومدم جلو خونتو از دستت گرفتن برای همین اینجایی؟لیلا:اینجا خونه دوستمه خونه بچمه وضع بدی ندارم اونطور که فکر میکنی.حیدرر:این پرونده رو برنده شو و شرکتت رو پس بگیر..لیلا:پس تو اون اسناد قدیمی رو فرستادی..حیدر نمیدونم در مورده چی حرف میزنی؟..لیلا:قبول میکنم جای اون چیزایی که سالها پیش ازم گرفتی بار وجدان خیلی سنگینه من که با تو بد نیستم کمکی که کردی رو قبول میکنم و بدهیت رو پاک میکنم .. ویدان هم تمام این حرفها و صحنه ها رو میبینه و میشنوه … نجمی از زندان زنگ میزنه به زهیر و زهیر میگه برو سراغ اسکندر و در مورده آدمش به اسم صادق بپرس یه دختری رو دزدیدن بپرس چرا دزدیدن و کجا میگیری…عامرمیره پیش مادرش و میگه:نتونستم از اکیامواظبت کنم حساب اتفاقاتی که افتاد رو نکرده بودم برای اینکه آسیب نبینه برای اینکه کسی نزدیکش نشه تو زمان حمله به اطرافم اشتباه کردم در حقیقت من بهش آسیب زدم وقتی که میجنگیدم که از دستش ندم ولی از دست دادم اگه به یه تاره موش آسیب برسه فقط تقصیره منه..
کمال تو خیابون قدم میزد و گریه میکرد و میگفت تحمل کن تحمل کن

اشتراک گذاری مطلب
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز